تبليغاتX
پنکه دستی

پنکه دستی

I've seen better days

اینجا
یا جای توست
یا جای شعر
از راه که میرسی
واژه‌ها جایت را خالی می‌کنند
تو می‌شوی شعرم
غزل
ترانه
سپید
تنت واژه
لبانت شاه بیت غزلم
خنده‌هایت ردیف
دستانت قافیه
تو را می‌سرایم
بمان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 21:37  توسط farid  | 

تو

مثل فندک زدن در باد می‌مانی

بیهوده

برای من

برو

آن سو تر

زلفی

در تب رقص با تو می‌سوزد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 16:38  توسط farid  | 

از آخرین دیدارمان

از آن بعد از ظهر نحس

تا این نیمه شب

خورشید

بارها

رفته و آمده

من اما

در حسرت خنده‌هایت مانده‌ام هنوز

گاهی خبری می‌رسد

به ما هم سری بزن

دوستت داریم آخر

شنیده‌ام جایت خوب است

دیگر سینه‌ات خِس خِس نمی‌کند

دیگر دستت نمی‌لرزد

دیگر حرص نمی‌خوری

نفس می‌کشی حالا

چه خوب

خوشحالم

ما؟

خنده‌هایت؟

داغ؟

سرت سلامت

دایی

جان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 5:41  توسط farid  | 

آدم است دیگر

گوشت و پوست و استخوان

گاهی

اما

می‌شود

سنگ

سلام

خداحافظ

به چشم‌هایت هم خیره نمی‌شوم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 2:50  توسط farid  | 

سخت، چون تو

میآیی

آرام آرام

نزدیک و نزدیکتر

لبانت خشک

چشمانت پر امید

دستانت مهربان

پاها بی رمق

دمی آرام بگیر

در آغوش این خسته

بگذار نفس تازه کنم

جرعه ای بنوشم

از چشمه ی لب هایت


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 2:14  توسط farid  | 

پیامبرم تویی

تنت مسیر سعادت

دستم، پای سفر

لبانم توشه ی راه


پ.ن: لحظه ای، می آیی و می روی و می مانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 2:36  توسط farid  | 

چشمهایت

چشمهایت

چشمهایت

چشمهایت

چشمهایت

واژه

واژه

واژه

واژه

من

من

من

تو

تو

این

شعری دیگر

برای تو گفتم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 0:8  توسط farid  | 

مرد

تنها

می رود سرمای سخت کوچه ها را

در جستجوی سایه ای

بغض

نه

واژه

گلو

آواره

خیابان ها

کیست مرا یاری دهد

نشانی بده



پ.ن: گاهی باید شعر گفت تا سبک بشوی. حتی اگر مزخرفترین شعر روی زمین باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 22:30  توسط farid  | 

لبانت را بر هم می‌فشاری

من

خام

می‌خندم

چشم می‌بندم

دستانت اما

سرد

بر لبانم نشست

زمستان است

امید

شعری بگو

دل گرفته

لبانم دوخته

تو شعری بگو

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 21:37  توسط farid  | 

برای تو که خواستنت کار سختی نیست

قدم‌ها سست
دستانت لرزان
لبخند به لب داری اما
و سوی چشمان زیبایت
من
به شوق تو
خواستن را صَرف می‌کنم
در انتظارت
نزدیکتر بیا
آرام آرام
می‌آیی
از آن سوی قلعه دل
از ورای شهر شک
از میان موج و مه
لبخند بر لب
و سوی چشمان زیبایت
به سویم می‌آیی
آرام آرام
مرا می‌خوانی
به میهمانی خنده‌ها و بوسه‌هایت

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 15:20  توسط farid  |