اینجا
یا جای توست
یا جای شعر
از راه که میرسی
واژهها جایت را خالی میکنند
تو میشوی شعرم
غزل
ترانه
سپید
تنت واژه
لبانت شاه بیت غزلم
خندههایت ردیف
دستانت قافیه
تو را میسرایم
بمان
I've seen better days
اینجا
یا جای توست
یا جای شعر
از راه که میرسی
واژهها جایت را خالی میکنند
تو میشوی شعرم
غزل
ترانه
سپید
تنت واژه
لبانت شاه بیت غزلم
خندههایت ردیف
دستانت قافیه
تو را میسرایم
بمان
تو
مثل فندک زدن در باد میمانی
بیهوده
برای من
برو
آن سو تر
زلفی
در تب رقص با تو میسوزد
از آن بعد از ظهر نحس
تا این نیمه شب
خورشید
بارها
رفته و آمده
من اما
در حسرت خندههایت ماندهام هنوز
گاهی خبری میرسد
به ما هم سری بزن
دوستت داریم آخر
شنیدهام جایت خوب است
دیگر سینهات خِس خِس نمیکند
دیگر دستت نمیلرزد
دیگر حرص نمیخوری
نفس میکشی حالا
چه خوب
خوشحالم
ما؟
خندههایت؟
داغ؟
سرت سلامت
دایی
جان
گوشت و پوست و استخوان
گاهی
اما
میشود
سنگ
سلام
خداحافظ
به چشمهایت هم خیره نمیشوم
آرام آرام
نزدیک و نزدیکتر
لبانت خشک
چشمانت پر امید
دستانت مهربان
پاها بی رمق
دمی آرام بگیر
در آغوش این خسته
بگذار نفس تازه کنم
جرعه ای بنوشم
از چشمه ی لب هایت
تنت مسیر سعادت
دستم، پای سفر
لبانم توشه ی راه
پ.ن: لحظه ای، می آیی و می روی و می مانی
چشمهایت
چشمهایت
چشمهایت
چشمهایت
واژه
واژه
واژه
واژه
من
من
من
تو
تو
این
شعری دیگر
برای تو گفتم
تنها
می رود سرمای سخت کوچه ها را
در جستجوی سایه ای
بغض
نه
واژه
گلو
آواره
خیابان ها
کیست مرا یاری دهد
نشانی بده
پ.ن: گاهی باید شعر گفت تا سبک بشوی. حتی اگر مزخرفترین شعر روی زمین باشد
لبانت را بر هم میفشاری
من
خام
میخندم
چشم میبندم
دستانت اما
سرد
بر لبانم نشست
زمستان است
امید
شعری بگو
دل گرفته
لبانم دوخته
تو شعری بگو
قدمها
سست
دستانت لرزان
لبخند به لب داری اما
و سوی چشمان زیبایت
من
به شوق تو
خواستن را صَرف میکنم
در انتظارت
نزدیکتر بیا
آرام آرام
میآیی
از آن سوی قلعه دل
از ورای شهر شک
از میان موج و مه
لبخند بر لب
و سوی چشمان زیبایت
به سویم میآیی
آرام آرام
مرا میخوانی
به میهمانی خندهها و بوسههایت