full of shet
چند روز پيش، اتفاقي برنامهاي از شبكه تهران ديدم. برنامه تجليل از برنامه سازان كودك ديروز ]يا يه همچين چيزي[، از طرف برنامه بچههاي ديروز.
چه اتفاقي افتاده؟
توي گودر موجي راه افتاد از "شماها يادتون نميياد" ]كه خودم هم گاهن جزو اين موج شدم[ تو فيس بوك صفحهاي ساخته شده به اسم "رتونهاي زمان ما". كليپهاي كوتاه و بلند از كارتونها و برنامههاي كودك. از شهر قصه بگير تا كلاهقرمزي نود.
هفته پيش در جمعي بودم از بچههاي كوچكتر از خودم. بچههاي متولد 69 به بعد. سال اولي دانشگاه. جالب بود! فقط يكي از اونها كلاه قرمزي نود رو ديده بود! ولي ما، نه فقط – تقريبا- همه قسمتها رو ديديم، هنوز هم براي همديگه تعريف ميكنيم و ميخنديم! "ديدي ببعي انگليسي حرف زد؟ هاهاهاها!"، "ديدي اونجا كه خانم همسايه گلدوناشو آورده بود؟ هاهاهاه!" به اينجا كه ميرسيم تازه يادمون ميافته كه كي رفتيم فيلم كلاهقرمزي و پسرخاله ديديم و با كي رفتيم و ...
چرا؟ خودمون رو غرق كرديم توي ديروز! نه امروز رو ميبينيم، نه از فردايي حرف ميزنيم. وقتي احوال همديگه رو ميپرسيم، اگه بگيم شكر، يعني مثل هميشهايم و اگه بگيم ممنون، يعني داغونيم!!
وقتي از آينده حرف ميزنيم، ذهنمون پر ميشه از هيچي. حتي ديكه نميتونيم آرزويي براي فردا داشته باشيم.
هر روز و هر روز از گذشته حرف ميزنيم. كه هرگز هرگز هرگز دوست نداريم برگرده. گذشتهاي كه پر بود از صداي آژير، پر بود از چادرهاي سياه، پر بود از حجله، پر بود از كميته، پر بود از كوپن، پر بود از برق قطع شده، پر بود از آقا غلط كرديمها، پر بود از كبري كه تصميم ميگرفت، پر پر پر...