پدر به او هشدار داده بود. می دانست نباید
اوج بگیرد. می دانست نباید خود را به دست
سرنوشت بسپارد. می دانست... ایکاروس را می گویم؛ همان افسانه
یونانی را...
رابطه هم مانند ایکاروس است. با مشقت و سختی بال هایی برای پرواز می سازی، رها می شوی، می دانی تا کجا می توانی بری، باید بروی اما... اما اوج می گیری در دم زندگی می کنی لذت می بری و...
به خورسید که رسیدی، انگار جز او را نمی بینی. نمی توانی تصور کنی با دیگران هم می توان حرف زد، می توان خندید می توان دوست داشت... تنها اوست. پدرت می شود خورشید مادرت می شود خورشید بال هایت می شود خورشید... و همان خورشید است که باید ذوب کند مومِ بال هایت را... و آنگاه هرچه بیشتر به اوج نزدیک تر بودی، سخت تر سقوط می کنی و سنگین تر و وحشتناک تر. چه سقوط شیرینی...
پدر به او هشدار داده بود اما.
*عنوان، دیالوگی ات از فیلم دسپرادو، که اگر اشتباه نکنم از انجیل است.