سخت، چون تو

میآیی

آرام آرام

نزدیک و نزدیکتر

لبانت خشک

چشمانت پر امید

دستانت مهربان

پاها بی رمق

دمی آرام بگیر

در آغوش این خسته

بگذار نفس تازه کنم

جرعه ای بنوشم

از چشمه ی لب هایت


پیامبرم تویی

تنت مسیر سعادت

دستم، پای سفر

لبانم توشه ی راه


پ.ن: لحظه ای، می آیی و می روی و می مانی

چشمهایت

چشمهایت

چشمهایت

چشمهایت

چشمهایت

واژه

واژه

واژه

واژه

من

من

من

تو

تو

این

شعری دیگر

برای تو گفتم

مرد

تنها

می رود سرمای سخت کوچه ها را

در جستجوی سایه ای

بغض

نه

واژه

گلو

آواره

خیابان ها

کیست مرا یاری دهد

نشانی بده



پ.ن: گاهی باید شعر گفت تا سبک بشوی. حتی اگر مزخرفترین شعر روی زمین باشد

لبانت را بر هم می‌فشاری

من

خام

می‌خندم

چشم می‌بندم

دستانت اما

سرد

بر لبانم نشست

زمستان است

امید

شعری بگو

دل گرفته

لبانم دوخته

تو شعری بگو

برای تو که خواستنت کار سختی نیست

قدم‌ها سست
دستانت لرزان
لبخند به لب داری اما
و سوی چشمان زیبایت
من
به شوق تو
خواستن را صَرف می‌کنم
در انتظارت
نزدیکتر بیا
آرام آرام
می‌آیی
از آن سوی قلعه دل
از ورای شهر شک
از میان موج و مه
لبخند بر لب
و سوی چشمان زیبایت
به سویم می‌آیی
آرام آرام
مرا می‌خوانی
به میهمانی خنده‌ها و بوسه‌هایت