همه دخترها باید شعری برای خود داشته باشند
حتی اگر برای این کار آسمان به زمین بیاید

یادم نمیاد این شعر مال کیه، ولی من دیروز به حرفش گوش دادم. یه شعر گفتم برای یه دختر. اصلا نمی شناختمش. تا حالا ندیده بودمش و قرار هم نیست دیگه ببینمش. داشتم ته فنجون قهوه ام رو می خوردم و از کافه بزنم بیرون که اومد داخل و نشست پشت یه میز. تنها. تنها آدمای تنهای توی کافه من و اون بودیم. پاکت سیگار بهمن کوچیکشو در آورد و سیگاری روشن کرد. بهش زل زدم. عاشقش شدم!! اونم داشت به بقیه نگاه می کرد. دفترم رو در آوردم، یه شعر براش نوشتم و رفتم شعر رو بهش دادم. شاید خیلی شعر خاصی نشده بود، ولی به هر حال شعر، شعر اون بود. نمی دونم باهاش چیکار می کنه. برای همیشه نگهش می داره، یا سوژه خنده خودش و دوستاش می شه! برام مهم نیست. مهم اینه که اون دختر یه شعر برای خودش داره و من خوشبخت ترین انسان روی زمینم.