گدار دومی مخمل بپوشم

این مطلب، وقتی نوشتنم تمام شد، مطلبی بود حدود هزار کلمه ای که از خیلی چیزها گفته بودم. 

پس از آن، کنترل ای را گرفتم و همه را پاک کردم.

با تشکر

مادرید در لیسبون

یکی دو هفته است که باز هوس کرده ام فوتبال بازی کنم. فوتبال که نه، فوتسال! دیگر برای ماهایی که یا زانویمان خراب است یا کمر درد داریم، زمان فوتبال و چمن گذشته. البته باز هم می گویم فوتبال، که حس خوبش باقی بماند. 

این روزها می خواهم بدوم بپرم تنه بزنم گل بزنم و بخورم. می خواهم داد بزنم و عربده بکشم. می خواهم تنه بزنم و زمین بخورم. می خواهم خطا کنم و چشم در چشم حریف مثل خروس جنگی منتظر کوچکترین حرکتش بمانم. می خواهم چهارچشمی حواسم به توپ باشد تا نگذارم به جای که می خواهد برود...

آنهایی که فوتبال را نمی فهمند، اشکالشان این است که فوتبال را به عنوان یک بازی (ورزش) نگاه می کنند. به همین خار هم نمی توانند تعریفش کنند. فوتبال ورزش نیست، جنگ است. روح و جسمت را پرورش می دهی، خودت را برای بدترین ها آماده می کنی و ترس از کشته شدن کاری می کند که خون جلوی چشمانت را بگیرد و این انتهای لذت است! انگار که مست باشی یا مخدر مصرف کرده ای. آن زمان است که آماده ای برای جنگیدن تا ورای آخرین نفس...


می خواستم از این بگویم که می گویند فوتبال مانند زندگی است و بگویم که نیست و چرا نیست. می خواستم از این بگویم که چرا همیشه دروازبانی پست مورد علاقه ام بوده، می خواستم از کاسیاس بگویم، از اشک هایش در... 

اما... حتی دلیل نگفتنم هم آنقدرها مهم نیست. خلاصه که بدانید فوتبال جنگ است، نه ورزش و نه زندگی.