می دانم

دلم روشن است

که تو می آیی

با کوله باری از ترانه و لبخند

از همین راه می آیی

که بهار آمد

که تابستان رفت

تو می آیی و آب می شوی بر این آه سوزناک

مرهم می شوی بر این دل پر درد

این دل بی دل

بر این قلب پاره پاره

از رفتنت اما نمی گویم

از فراق هم

تا غمگین ترین شعر دنیا را سروده باشم

 

پ.ن: تمام مدت که حرف می زدی، این را زمزمه می کردم...