به سرفههای خشکش
نامش را به فرانسه در تلفن ذخیره کردهام! زنگ که میزند، زیر سنگ آسیاب هم باشم، الو را محکم میگویم! از الو گفتنم
تا ته دلم را میخواند آخر! چه گناهی کرده مگر؟ غم دوری ما سه تا کم پیرش
نکرده، دیگر بدترش نکنم! سیگار اگر دستم باشد، غلاف میکنم. حرمت دارد...
مادر است آخر. احوالش را میپرسم، میگوید خوب است، مثل من دروغگوی خوبیست!
از سر و صدا میفهمد بیرونم، میگویم کاری داشتم... میداند عادتم است به
خیابان زدن، وقتی حالم خوب نیست. باور میکند مثلا که کار دارم. مثل او
دروغگوی خوبی هستم. میداند درد دارم، ارثیهی خودش است این دردها! احوال
رضا را میپرسم که بحث را عوض کنم و یادش نیاید ارثیهاش را. شاد میشود،
چشمهایش برق میزند و از فضولیهایش میگوید. دلم پر میکشد برایش وقتی
صدایش جان میگیرد. احوال فربد را میپرسد. تماس داشتهاند، ولی میخواهد
از برادری کردنمان بداند. از کارن میگویم که چقدر شیطان شده، میخندد. دلش
غنج میرود و بیتابش میشود. سرفه میکند، بند دلم پاره میشود. لعنت
میفرستم به اخبار که میگفت «میزان آلودگی نوزده برابر حالت عادی است!»
ساکت میشوم، حرفی میزند تا غر نزنم از دکتر نرفتنهایش. احوال پدر را
میپرسم، سر کار است؛ سالهاست. با خنده غر میزند از اخلاقش و از دعواهایش
با رضا! از آمدنم میپرسد، تاریخ میدهم. میداند طوری میآیم که اولین
کارمان بشود سر زدن به برادرش - داییام - که آرام خوابیده است آن پایین.
میرویم تا دلی تازه کنیم کنارش. کنار او که همیشه دایی بود، جان بود.
میداند هنوز بیتابش هستم. دیگر طاقت نمیآورد! میخواهد قطع کند تا نفهمم
دلتنگ شده! من بهانهام، دلش پر میزند برای دیدن هر سهمان کنار هم.
میگوید: «خب، کار نداری ماما؟» میگویم: «نه! سلام برسون» و چند باری
خداحافظ میگوید تا قطع کند. تا دلم پیشش بماند و دلش پیشم بماند. تا باز
هدفون را در گوشم بگذارم و بزنم به خیابان. غرق شوم در دریای چهرههای غریب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۰ ساعت 20:5 توسط farid
|