بس است دیگر

خسته شدم

از تو

از سرودن لحظه لحظه‌ رفتنت

از خوانش همه‌ی آنچه بودم

خسته‌ام

از ماندنی که در فتنت بود

خسته‌ام

دیگر جستجویت نمی‌کنم

در میان خوکا و سگان

بس است

خسته‌ام

دمی آرام بگیر

بگذار نفسی تازه کنم

در این برهوتی که در دامنم نهادی